سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
عبور





























عبور


♣ یک روز از صبح تا ساعت 5 بعداز ظهر به بازدید از نمایشگاه گذشت .خوب بود سریع و مفید. یک گشتی در سالن مخصوص لوازم خانگی یه گشت مختصر در سالن لوازم ساختمانی و عمدتا پارکت و کف و ... و یک گشت نسبتا طولانی تر در سالن لوازم کامپیوتر.بقیه ی سالن ها را هم من فعلا کاری نداشتم  که مربوط باشد.
♣ ساعت 5 تا 5:45 در یک رستوران ایرانی شیک و تمیز که تازه افتتاح شده یک حال اساسی بعد از 2 سال و اندی به بدن رسوندم.بعله شیشلیک توپ .یعنییی توپ ها ...و این در حالی بود که شب هم در همون رستوران و به صرف شام  مهمان داشتیم !
♣ سر میز شام همه سفارش دادند و من هم که میزبان بودم و تا خرخره پر .یک سوپ عدس سفارش دادم و این دستاویز مهمون های ما شده بود و ماجرای کل انداختن خانومها و آقایون و ....که به هر حال خیلی خوش گذشت .
♣ از اونجایی که ما ید طولایی در هلاک کردن خویشتن خویش داریم بعد از صرف چای و قلیان و...و خداحافظی با دو گروه از مهمانهاساعت حدود 12 شب  با گروه  سوم راهی کافی شاپ عربی شدیم .که الان (یعنی دوران نمایشگاه بزرگ و مهم اینجا) هموجور.......ملت برای صرف وقت و بهره از انواع قلیانهای موجود اعم از "شیشه عنب " "شییه نععععنا" (به همین غلظت)"  شیشه برتغال" (که همانا پرتقال خودمان است!!!) و "شیشه سلوم " که همان تنباکوی خودمان است که یحتمل از دیار پاک برازجان به اردن صادر گردیده و پس ار مرارت های زیاد به گوانگجو رسیده .از خدا پنهان نیست از شما چرا که من هم جز همان م ایران هایی هستم که کلا زادگاه و خواستگاه هرآنچه در دنیا وجود دارد را  ایران میدانم و به قول دوستان این( ارق /عرق/ ارغ/ عرغ) ملی بدجور جشمانم را کور کرده.
♣خلاصه ساعت 2:30 بامداد خسته و درمانده به خونه رسیدم و از اونجایی که هر وقت روزی قرار کاری مهمی دارم یا یک برنامه ای که بلاخره از اهمیت بیشتری برخوردار است و باید به موقع بیدار بشوم ....تمام استعدادهای ضد مسئولیت پذیری ام در حد تیم ملی شکوفا می شوند یادم آمد که چند قسمت جدید از سریال ساخت ایران آمده و بسی حیف باشد  وقت من مصروف کارهایی بشود که ارزش معنوی یا حدلاقل مادی دارد.بنابراین پا به پای امین حیایی عزیز و گلزار محترم رفتیم دنبال دخترهای لوند در آپارتمان محمد رضا گلزار!!
القصه : نشون به اون نشونه از رو دیوار خونه .....اومدم خونت شبونه.... تا بدونی هنوزم یادمه اون زمونه:...... حال می کنم با خودم .چشاتو ببند برو سال 72 برو دوران دانشگاه برو البوم طنین با صدای شهرام شهپره.....آی ی ی ی جوونی کجایی که یادت بخیر.
♣ بله امشب هم یکی از اون شباست که من فردا صبح باید برم مارکت لوازم جانبی مبلمان که چند فرسخ دورتر از شهر مسکونی منه و هزار تا کار مهم دارم و الان همون حس زیبا و رعنا یادآوری کرده که ای داد و بی داد این وبلاگی رو که سالی یه بار به زور به روزش می کنی الان عدل همین الان بایست بشینی و به روزش کنی که خدا نکرده جمیع بازدید کنندگان این وبلاگ که شماره اشان از 2 بالاتر نمی رود سرگردان و حیران نمانند....
♣ ساعت 12:01 نیمه شب .مخلص هر چی بامرامه.
                                                                                                                                                                                        


نوشته شده در چهارشنبه 30/1/91ساعت 8:46 عصر توسط بنده خدا نظرات ( ) |

چه دارم که بگویم ؟
وقتی حتی......
خاطره هایمان ....خاطره های زیبایمان را از آرشیو زندگی ات حذف می کنی!
وقتی حتی نقش و نگار یادم را از دفتر خاطراتت پاک می کنی.

اما .......
یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردن
یه حسیه شبیه حس سرد تلخ مردن
نمی تونم ، نمی ذارم ، نمی خوامو نمی شه
تمومه لحظه هامونو به خاطره سپردن

http://www.iransong.com/g.htm?id=44255

نگذار مرا فراموش کند و بویم را از خاطر ببرد و اشتیاق انتظارم را .
بگذار ما هر دو عتیقه های بارزش زندگی هم بمانیم.
خاطره ی دلچسب روزهای سخت .
یک روز سرگشته و حیران
یک روز که خسته از همه ی دنیایی
می رسد آنروز که در به در لابلای خاطرها می گردی تا رد پای کوچکی از آن خوشبختی زود گذر پیدا کنی.
کوچه ی خاطرهایی که سعی کردی فراموششان کنی!



 


نوشته شده در دوشنبه 21/1/91ساعت 3:46 عصر توسط بنده خدا نظرات ( ) |

دو ماه و اندی می گذره از وقتی این جمله را نوشته و روبروی تختم بر دیوار نصب کرده ام.شبها قبل خواب بهش فکر می کنم.
"در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت این انسانهای سخت هستند که باقی می مانند نه روزهای سخت."
واقعیت اینه که امشب با خودم می گفتم . زمان خاصیت گذرا دارد و انسانها ماندنی ترن نسبت به زمانی که در آن  زندگی می کنند .به هر حال انسان می ماند چه سخت باشد چه نه!
فکر کنم وقتش رسیده که از روی دیوار برش دارم یا عوضش کنم!
مثلا بنویسم :در نبرد بین روزهای سخت و انسانها ی سخت انسانهای سخت خورد می شوند و زمان سخت یا آسان می گذرد!!!!
یا بنویسم : در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت این دهن انسانهای سخت است که صاف می شود....!!!
یا : بی خیال نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ...........
نمی دونم می خام نیام وبلاگ که این چرندیات رو ننویسم .میام که خوب بنویسم اما چاره ای نیست این روز و شبهام پر شده از دغدغه ها.
اما این رو هم بگم خدا رو شکر اخیرا ته ته های دلم یه جورایی آرومم و این آرامش برا دو دسته فقط قابل لمسه در عین همه مشکلات و گرفتاری ها .
دسته ی اول آدم هایی هستن که راضی اند به رضای خدا یعنی به یقین رسیده اند
و دسته ی دوم آدمهایی هستند که بخشندگی خداوند رو تجربه کرده اند و من از دسته ی دوم هستم .پس دلم آرومه چون ازش خواستم که راه نجات رو نشونم بده و هموار کنه.
البته که رحمت خدا همگانی است و منظورم من از تجربه "تجربه ی طلب برآورده شدن هست"
-------------------------------------------------------------


*بارون زیبا بی وقفه می باره و من دوسش دارم
برم قناری هامو از تراس بیارم تو خونه .چقدر دوسشون دارم
*امروز بعد از یکسال و اندی دستی به سر روی اتاق کارم کشیدم .فایل ها رو مرتب کردم . یکسری دور انداختنی ها رو دور انداختم .گلدون چند تا از گلهای کوچولو رو عوض کردم .الان احساس می کنم بیشتر دوست دارم اتاق کارمو و راحترم.
*از روزمرگی نوشتن خوشم نمی اومد .اما حالا تصمیم گرفتم بنویسم برا خودم و نکاتی که پیش میآدحتما تو این نوشتن یک چیزهای جدیدی کشف خواهد شد.و حس خوب تری که سراغ آدم می آد.
*ساعت 4:21 صبح !برم بخوابم یعععععععنییی؟



نوشته شده در جمعه 18/1/91ساعت 1:4 صبح توسط بنده خدا نظرات ( ) |

ساعت یک و هفت دقیقه ی بامداد .چقدر دلم خواست راه شب رو گوش کنم .رفتم سراغ رادیو آنلاین .اما یادم اومد اونجا هنوز ساعت یازده و این حدوداست .اما یه آهنگ زیبا از رادیو جوان پخش می شه با صدای خدا بیامرز ناصر عبداللهی ....................زنده ها خیلی براش مرده بودن .خودشو تو مرده ها جا زد و رفت ...!
مدتهاست که با خودم خلوت نکردم .این قدر گرفتار این گرفتاری ها شدم که نمی فهمم هفته ها جطور می گذرن.خدا هیچ کس رو گرفتار این جور گرفتاری ها نکنه .
خیلی چیزها یاد گرفتم امسال .فهمیدم که سر قول و قرار بودن انقدام که آدم ادعاشو می کنه راحت نیست.فهمیدم توکل کردن به معنای واقعی  خالص و خیلی سخته در عمل و خیلی تمرین می خاد .فهمیدم هیچ چی بی حساب کتاب نیست .اینا رو قبلا هم می دونستم اما این جوری لمس نکرده بودم.
خدایا این حال ما را به بهترین حال. تحویل کن .تویی که مقلب القلوبی .

                                      



 


نوشته شده در شنبه 12/1/91ساعت 10:2 عصر توسط بنده خدا نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin